پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

دغدغه اصلی پرهنگ، فرهنگ است. اما به سیاست، اقتصاد، جامعه و... هم سرک می‌کشد.
پرهنگ بیشتر از نوشته‌های خودم پر شده است، هر چند از نوشته‌های دیگران نیز خالی نیست.
ارادتمند؛ علی اصغر جوشقان‌نژاد

تاريخ پرهنگ
آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۴، ۰۱:۴۷ - علیرضا
    عالی..
عضوی از راز دل

۳ مطلب در تیر ۱۳۸۲ ثبت شده است

دوباره ظهر تابستان شدن یک اتفاق روزانه شده و از گرمای میانه روز، چند ساعتی حتی گنجشک‌ها هم نمی‌خوانند. تا آنها به سایه‌های کمیاب دیوارها پناه می‌برند من هم خسته از فعالیت نیم روزه خویش در خانه به دنبال تجدید نیرو و تکمیل روحیه‌ای هستم که در برخورد با آدم‌های گوناگون گم کرده‌ام. با اینکه تا کنون صدای قار و قور شکم خالی‌ام شنیدنی بود اما اکنون که غذا آماده است، من هم میل به بی میلی پیدا کرده‌ام تا زیر لب هم که شده غرولندی کنم و عقده‌های این نصف روز گذشته را خالی نمایم. هر چند که بعد با اشتهای تمام، غذا را خواهم خورد و به بهانه نیم ساعت چرت زدن، یکی دو ساعت خواهم خوابید. نمی‌دانم که این گرمای تابستان چه دارد که همیشه آدم را یاد چیزهای خوبی می‌اندازد. با اینکه حال آدم به هم می‌خورد وقتی خسته و کوفته توی هوای دودی شهر به سمت خانه روان می‌شود، اما همینکه توی خانه اوضاع و احوالش سر جا آمد، یا وقتی خوابید و بیدار شد یاد بچگی‌هایش می‌افتد.

وقتی دراز می‌کشیدم تا مادر نیم ساعت دیگر بیدارم کند و به سالن مطالعه بفرستدم، چه دل خوشی داشتم. خودش هم می‌خوابید و من از این فرصت بود که خوب استفاده می‌کردم برای خواب طولانی. بعد هم که بنا به بیدار شدن بود می‌آمد بالای سر آدم می‌نشست و یک بشقاب پر از سیب می‌آورد. از صدای پوست کندن سیب‌ها سنگینی خوابم در هم می‌شکست اما هنوز قدرت گشودن پلکها نبود. ناگهان مادر که تا کنون تنها برایم حرف می‌زد اولین قطعه سیب را توی دهان بسته‌ام می‌چپاند. این، اگر چه اجباری بود برای دل کندن از خواب دلخواه نیم روز و مقدمه‌ای برای تلخی درس خواندی در کتابخانه، اما این همه را خیلی شیرین می‌نمایاند. وقتی می‌دانستی که قطعه سیب بعدی در راه است مجبور بودی همان قبلی را بجوی تا فضا را برای سیبهای جدیدتر خالی کنی. این بازی، آنقدر ادامه می‌یافت که چشمانت را بگشایی و اولین کلام را در جواب این هه صحبت مادر در این چند دقیقه بگویی.

حالا دیگر از خواب نیم روز هم برخواسته‌ام و خمیازه کشان دستم را به سمت ساعتی که خانم برایم تنظیم کرده و بیرون رفته می‌برم تا صدایش را ببرم. آبی به سر و صورت می‌زنم و آماده بازگشت به میان شهر می‌شوم. صدای گنجشک‌ها دوباره به گوش می‌آید. درب خانه را که پشت سرم می‌بندم به این فکر می‌کنم که شب وقتی دراز می‌کشم توی ایوان میان خنکی شب تابستان، یاد کدام خاطره از کودکیهایم می‌افتم.

امضاء : ثاقب

۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۸۲ ، ۱۲:۲۳
علی اصغر جوشقان نژاد

چهارم:
شب، آن بالا، در آسمان، ماه که کوچکتر شده است و اتوبوس که از خیابان‌های ناهموار مکه می‌پیچد و برای آخرین بار به کنار مسجدالحرام می‌رسد. آنقدر به گلدسته‌هایش خیره می‌مانیم تا گم شویم.
از مدینه که بیرون می‌آمدیم تلخ بود اما به شوق شجره، و از شجره به شوق مکه و از مکه... خدای من! چه کسی نمی‌داند این امید آخر است؟ یعنی بار آخر بود؟
خدای من! چه کسی ما را در اندوه دوری از خانه‌ات تسلی می‌دهد؟ چه کسی هر شب خاطره زمزم و صفا و مروه را برایمان بازگو می‌کند؟ ماه؟
تا جده راهی نیست و این مسیر کوتاه تمامش با تماشای تو به پایان می‌رسد... خداحافظ
خداحافظ شبهای قرآنی
خداحافظ نافله‌های بارانی
خداحافظ چهره‌های نورانی
خداحافظ نجواهای آسمانی
خداحافظ و به امید دیدار


امضاء : سید صالح

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۸۲ ، ۰۲:۱۰
علی اصغر جوشقان نژاد
سوم:

شب، آن بالا، در آسمان، قرص کامل ماه نورافشانی می‌کند. بعد از نماز عشاء، مسجد شجره. کاروانی از مردان محرم، سفید پوشان احرام بسته، در حرکتند. تلالو شگفت‌انگیز نور ماه بر لباسهای احرام -این حوله‌های بی‌بند و دوخت و گره- خیلی دیدن دارد. لبیک الهم لبیک.
ماه تنها آیینه‌ای است که امشب نگاه به آن حلال است. چشم نمی‌توان برداشت. لبیک لا شریک لک لبیک.
سیل جمعیت به سمت ماشینها در حرکتند و در این میان نور ظاهر و باطن به هم آمیخته است.امشب شب هجرت است. هجرت از من به او، هجرت از خود به خدا. و ماه شاهد مسلم این هجرت است.
لبیک الهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک...
پشت دیوارهای مرتفع مسجدالحرام، در خیابان، نشسته‌ایم سفید پوش. چه کسی می‌داند پشت این دیوارهای خاکستری بلند چیست؟ چه کسی نمی‌داند؟ لرزه بر اندامم افتاده است، از ضعف است، از ترس است، از خوف است، از شوق است، نمی‌دانم. جرات بلند کردن سر ندارم. به آهستگی برمی‌خیزیم و حرکت می‌کنیم. باب‌السلام بین صفا و مروه و وارد می‌شویم. سرهای همه پایین است. توان نگاه روبرو را نداریم. آرام آرام قدم برمی‌داریم. با این لباسها شتاب کردن خیلی سخت است و ...
... بگذریم ...
شب، آن بالا در آسمان، قرص کامل ماه و پایین‌تر ناودان طلا و کعبه، این همه نزدیک؟
چه کسی باور می‌کند؟ چه کسی باور نمی‌کند؟ ربنا آتنا فی الدنیا حسنه ....


امضاء : سید صالح


۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۸۲ ، ۲۰:۰۳
علی اصغر جوشقان نژاد