پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

دغدغه اصلی پرهنگ، فرهنگ است. اما به سیاست، اقتصاد، جامعه و... هم سرک می‌کشد.
پرهنگ بیشتر از نوشته‌های خودم پر شده است، هر چند از نوشته‌های دیگران نیز خالی نیست.
ارادتمند؛ علی اصغر جوشقان‌نژاد

تاريخ پرهنگ
آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۴، ۰۱:۴۷ - علیرضا
    عالی..
عضوی از راز دل

۷ مطلب در مرداد ۱۳۸۲ ثبت شده است

پدر پتوی بچه را محکم دور او پیچید و با دست دیگر پاکت سبکی را از روی زمین بلند کرد و خود را به دختر و مادرش رساند. قطار آمده بود و چمدان سنگینی که در دست دختر بود سرعت آنها را کم کرده بود. ای خدا باز هم همان ماجرا، دیگر برایم به یک سریال تبدیل شده. این قسمت چه می‌شود؟ قسمت بعد چه خواهد بود؟ این بار دیگر تامل نکردم، به سمت آنها رفتم و چمدان آنها را گرفتم. پدر و مادر تشکر کردند. دختر ساک مادرش را گرفت.

امضاء : ثاقب

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۸۲ ، ۱۷:۲۹
علی اصغر جوشقان نژاد

مادر یک بچه شیرخواره را بغل کرده بود و سعی می‌کرد او را ساکت کند. بنابراین تمام وسایل را باید دختر می‌آورد. با یک دست ساک بزرگشان را به سختی بالاتر از سطح زمین نگه داشته بود و با دست دیگر چند پاکت سنگین را حمل می‌نمود. چادرش را هم به سختی کنترل می‌کرد. تا چند قدم عقب‌تر از من آمدند و ایستادند. باز همان خاطره هفته گذشته در خاطرم آمد. چه کنم خدایا؟! بلندگوی ایستگاه خبر نزدیک شدن قطار را اعلام کرد. همه به جنب و جوش افتادند تا به سکو نزدیک شوند، و من نمی‌دانستم چه بکنم. آیا بروم؟ قبل از اینکه تصمیم مناسبی بگیرم، مرد حدوداً چهل ساله‌ای به آنها نزدیک شد و پاکتها را از دختر گرفت. مادر و دختر هر دو تشکر کردند. بعد از چند لحظه پسر جوانی - که تقریباً هم سن و سال من بود - آمد و ساک را هم گرفت، یکی‌شان تشکر کرد و دیگری شاید سری تکان داد. دیگر چیزی نمانده بود جز بچه که دیگر حالا تقریباً ساکت شده بود.

امضاء:ثاقب

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۸۲ ، ۰۲:۲۶
علی اصغر جوشقان نژاد

باز ایستاد و ساکش را زمین گذاشت. چادرش را مرتب کرد و نفسی تازه نمود. ساک را با دست دیگرش برداشت و راه افتاد .وقتی به پشت سرش رسیدم سرم را روی کتابم انداختم و سعی کردم وانمود کنم که هیچ توجهی به دنیای پیرامونم ندارم. چند قدمی که از او گذشتم نیم نگاهی به پشت سرم انداختم. باز هم ساکش را زمین گذاشته بود تا استراحت کند. نمی دانستم چه بکنم. فاصله ما به خاطر سرعت من و توقفهای او بی اختیار رو به افزایش بود. در دلم بود که برگردم اما شک و دودلی مثل خوره به جانم افتاده بود. بی‌اختیار سرعتم را کم کردم و بیشتر اندیشیدم. اگر او هم برخوردی از روی بی‌اعتمادی با من داشت و من را سنگ روی یخ می‌کرد چه؟ یادم آمد آن شب را. به پیرمرد گفتم: «پدر جان! اجازه بده کمکت کنم، بارت سنگین است و هوا هم سرد است.» وای که پیرمرد چه نگاه با ترس و پر سوالی به من انداخت. بعد با عجله گفت: «نه! خیلی ممنون.» و راهش را کج کرد و رفت. از او بدتر آن پیرزنی بود که وسط خیابان داد و بیداد راه انداخته بود. هرچه می‌گفتم «حاج خانم من که چیز بدی نگفتم، فقط خواستم زنبیلتان را بگیرم و کمکتان کنم.»، باز هم سر و صدا می‌کرد و می‌گفت: «این همه آدم دیگر هست. برو به آنها کمک کن.»
دوباره برگشتم و به عقب نیم نگاهی انداختم. خدایا خیرخواهی هم برای ما شده بدبختی. یکی نیست به ما بگوید تو را چه به کمک به خلق‌الله.
حالا دیگر حدوداً ده قدم با من فاصله داشت و به سختی ساک را از زمین بلند کرده بود و حرکت می‌کرد. اندکی به سرعتم افزودم تا آخرین فرصت تفکر را به خودم داده باشم. یاد داستان حضرت موسی افتادم که به دختران حضرت یعقوب کمک کرده بود. حتماً حضرت موسی هم آنوقت مثل ما جوان بوده. تقریباً مصمم شدم که باید کمکش کنم. ایستادم و نیم نگاهی به پشت سرم انداختم، ساکش را از روی زمین بلند کرد و حرکت کرد. نگاهم را به سمت جلو چرخاندم. از آنهمه راهی که باید می‌آمدیم تا به اتوبوسها برسیم حالا دیگر فقط چند متری باقی مانده بود و من آنقدر دیر تصمیم گرفته بودم که حالا دیگر نمی‌توانستم کاری بکنم. قبل از اینکه برگردم و پشت سرم را ببینم. چیزی از کنارم رد شد. چند قدم جلوتر ایستاد و ساکش را زمین گذاشت. چادرش را مرتب کرد و نفسی تازه نمود. ساک را با دست دیگرش برداشت و راه افتاد.


امضاء : ثاقب

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۸۲ ، ۲۱:۱۸
علی اصغر جوشقان نژاد

سلام ابراهیم! چه کسی فکرش را می‌کرد؟ ولی من بُردم.ـ

قرارمان که یادت نرفته؟ حالا دقیقا یکسال می‌شود...ـ

مکه ، روی تخت بی حال و بی رمق به پشت افتاده بودم. سرم توی بالش فرو رفته بود و مدام سرفه می‌کردم. یادت می‌آید ابراهیم؟ یک ساعت تمام سرفه کردم. شما هم هر چند که خواستید، اما نتوانستید بخوابید. رفتی چای آوردی، آب میوه آوردی، شیر آوردی، امامن ساکت نشدم. آمدی پشتم را مالیدی، آب پاشیدی به صورتم، خواستی بروی اکسیژن بیاوری که نگذاشتم. یادت می‌آید ابراهیم؟ـ

جای دلداری دادن هی می‌گفتی:“ الان است که نفس آخر رابکشی! بمیری و ما هم از دستت راحت شویم! همینجا چالت می‌کنیم و برمی‌گردیم ایران!”ـ

شب قبلش رفته بودیم تنعیم. من و تو و هادی و مجید. احرام مستحبی بسته بودیم و آمده بودیم مسجدالحرام عمره نیابتی از پدر و مادر. شب در آن فضای روحانی

–پیشنهاد هادی بود یا مجید- در سعی صفا و مروه جوشن کبیر خواندیم. دور ششم که از کوه صفا بالا می‌رفتیم، حالم بد شد. نفسم بند آمد و افتادم. زیر بغلم را گرفتید -تو و هادی- و دور هفتم را روی پاهای شما تمام کردم. همینقدر به هوشم آوردید که تقصیر کنم و بعد با آن لباسهای افسانه‌ای! روی دوش هادی تا بیرون مسجدالحرام... ای لعنت بر من که عمره شما را هم خراب کردم.ـ

چه کسی فکرش را می‌کرد؟ حالا دقیقا یکسال می شود. من هنوز یادم نرفته...ـ

آن چند دقیقه آخر که مُسکن‌ها داشت کار خودش را می کرد و من آرام شده بودم، تا خوابم ببرد تو هم دراز کشیدی و چشمانت را بستی. من هنوز یادم نرفته:ـ

“حیف نیست آدم تا اینجا بیاید و آمرزیده نشود؟ هان؟”

“ولم کن ابراهیم! حوصله داری...”

“جدی می‌گویم. فکرش را بکن سال دیگر... این موقع... ما کجا... اینجا کجا...”

جوابت را با بی حالی دادم:ـ

“خیال می‌کنی سال دیگر اصلا یادت می‌آید یک روز اینجا بوده‌ای؟ کنار خانه خدا؟... سرت آنقدر به کار و زندگی گرم می‌شود که... بگذار بچه‌ات بدنیا بیاید...”ـ

“محال ممکن است. اصلا حالا که اینطور شد سال دیگر درست همین روز با هم می‌رویم قم، جمکران... هرکس یادآوری کرد و قرار گذاشت برنده است. خرج سفر با دیگری...”ـ

“دست بردار ابراهیم! این دیگر چه قراری است...؟”

“بزن قدش!ـ”

و به زور دستم را گرفتی و فشردی. بعد خوابم برد و چه خواب شیرینی... هنوز هم گاهی اوقات فکر می‌کنم در آن لحظات ضعف و خستگی خواب دیده‌ام. اما نه... گرمی دستانت را خوب به خاطر می‌آورم.ـ

سلام ابراهیم!ـ

من بُردم! امروز همان روز است و من با هادی و مجید به قم آمده‌ایم... افسوس که تو نیستی. فقط چهار ماه... چهار ماه بعد از سفر حج، سرطان خون از نفست انداخت. آن روز هیچکدام مان نمی‌دانستیم تو هم شیمیایی هستی. تو چقدر پاک رفتی ابراهیم! خدا حجت را پذیرفت.ـ

حالا پسرت، اسماعیل، نه ماه دارد و من هنوز سرفه می‌کنم.ـ

امضاء:سیدصالح

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۸۲ ، ۱۸:۱۱
علی اصغر جوشقان نژاد
هم خانه تو مهر...
مهر تو آب.
سرچشمه ولا...
بانوی آفتاب.
...
این فاطمیه هم داغ فقدان تو با طوطیا کردن خاک تربتت تسلی نگرفت...
پس کی؟... یا حضرت حق... پس کی نمازهایمان را بر مهر تربت زهرا اقامه کنیم؟

امضاء : ثاقب

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۸۲ ، ۱۱:۱۰
علی اصغر جوشقان نژاد

بسم الله العلی الاعلی

جمعیت شانه به شانه ایستاده بود. همه چشمها به دهان نبی بود و حواسها به کلامش. در میان انبوه جمعیت افرادی سخنانش را تکرار می‌کردند تا همه از فیض کلامش بهره گیرند. تا اینکه دست علی را بالا برد: «هر که من مولای اویم این علی مولای اوست.»

***


بیا دخترم، بیا تا موهایت را شانه بزنم. بگذارید تا خودم لقمه در دهانتان بگذارم. دیگر این روزها تکرار نخواهد شد. فصل بی مادری نزدیک است. دیگر باید سر بر شانه هم بگذارید و بگریید. دریابید این آخرین لحظات عمر مادر را که درد پهلو مرا خواهد کشت.


***


ترافیک شده و همه بوق می‌زنند. صدای اذان در فضا پیچیده. توی پیاده رو چند نفری ایستاده‌اند و دسته‌ای پول در دست گرفته‌اند و دلار خرید و فروش می‌کنند. توی سوپر مارکت غلغله است. هر کسی چیزی می‌خرد. یک نفر چند کیلو گوشت و یک شانه تخم مرغ دست می‌گیرد و بیرون می‌آید. همه مشغولند و همه فارغ. همه در فکرند ولی همه به فراموشی سپرده‌اند. راستی امروز چندم ماه است؟ امروز عید است یا شهادت؟


***





در میان انبوه جمعیت تاریخ هم ایستاده‌اند کسانی که آن صدا را تکرار کنند. هستند افرادی که هنوز فراموش نکرده‌اند که امروز را باید پیراهن مشکی پوشید یا اینکه به هم تبریک گفت. اینکه توانسته‌ایم از فیض کلام آن روز نبی بهره گیریم – هرچند که از برکت صدایش بی‌بهره‌ایم – نشانه تلاش آن آدمهایی است که شانه‌هایی افتاده دارند و روی گلیم و موکت زندگی می‌کنند اما غرق نشده‌اند.
قدرشان را بدانیم


امضاء : ثاقب

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۸۲ ، ۱۹:۰۶
علی اصغر جوشقان نژاد
با اجازه برادر خوبم ثاقب اولین دستنوشته دوست تازه مان علیرضا را در صفحه قرار دادم. عجله و احتمالا جسارت بنده را به حساب شوق یافتن دوستی گرانقدر بگذارید.

یاعلیش!

سیدصالح

***

هوا سرد است و باران هم نمی بارد

براین دنیای ویرانی بجز اشکی نمی بارد

همه مردان این شهرم

 برای قطره ی آبی

   زمین یکسر بپیمودند

ولی چون در زمین آبی نمی جوشید

هوای آسمان کردند

بیامد مردی از دریا

         به باران وعده ای خوش داد

همه مردان عاشق را

پرانی آسمانی داد

شبی مردان عاشق باز

هوای آسمان کردند

     نگاهی بر زمین کردند

    نگاهی بر شب باران 

به یک یک از زمین رفتند

به اوج آسمانها خوش

ز جای پای این عشاق

هزاران لاله می رویید

امضاء:علیرضا
۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۸۲ ، ۱۹:۰۱
علی اصغر جوشقان نژاد