پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

دغدغه اصلی پرهنگ، فرهنگ است. اما به سیاست، اقتصاد، جامعه و... هم سرک می‌کشد.
پرهنگ بیشتر از نوشته‌های خودم پر شده است، هر چند از نوشته‌های دیگران نیز خالی نیست.
ارادتمند؛ علی اصغر جوشقان‌نژاد

تاريخ پرهنگ
آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۴، ۰۱:۴۷ - علیرضا
    عالی..
عضوی از راز دل

۳ مطلب در آبان ۱۳۸۲ ثبت شده است

خیلی سیاه بودند. انگار که هیچ کدامشان خیال کوتاه آمدن نداشت. سرهاشان را به هم چسبانده  بودند و می چرخیدند.

داداش ابراهیم گفت: «احمق تو نمی فهمی...»  داداش اسماعیل گفت:«به تو چه! زندگی خودمه، هر کاری که دلم بخواد می کنم.» داداش ابراهیم این را که شنید یکهو از کوره در رفت پرید که بزند توی گوش داداش اسماعیل. اگر داداش مصطفی نبود نمی دانم چه اتفاقی می افتاد. داداش ابراهیم داد زد: «تو غلط کردی... بدبخت! می زنم توی سرت. برو بمیر. اون سر دنیا هم که بری میامو میکشمت. می خوای آبروی ما رو ببری؟!» داداش مصطفی که هنوز داداش ابراهیم رو گرفته بود با صدای مظلومانه ای گفت: «حرف ابراهیم رو گوش کن. بزرگتره. داداشته. صلاحتو می خواد. آخه اونجا که خبری نیس که میخوای بری... تازه مگه اونا که رفتن چی کار کردن. تو هم میشی مثه یکی دیگه از اونا، بدبخت می شی ...»

اون دو تا دائما دم هایشان را بالا می بردند . انگار که بخواهند همدیگر را نیش بزنند. فکر می کنم اصلا قصد ردن هم را نداشتند ولی بد جوری به هم پیله کرده بودند. رد پاهایشان روی زمین خاکی حیاط پیدا بود. اگر کسی آنها را می دید فکر می کرد ک یک لشکر عقرب از اینجا گذشته است.

بیچاره بابا! نه می توانست حرف بزند، و نه اینکه بی خیال نگاهشان کند. مثل یک چوب خشک افتاده بود کنار دیوار و نگاه می کرد. نگاه کردنی که بد جوری زجرش می داد. قیافه اش از عصبانیت سرخ که هیچ، کبود شده بود.

داداش اسماعیل بلند شد و کفش هایش را پوشیده نپوشیده از ایوان پرید پائین توی حیاط. بدون توجه به فریادهای داداش ابراهیم که اصلا نمی شد بفهمی چه می گوید از کنار من رد شد و موقع بیرون رفتن در حیاط را محکم به هم کوبید.داداش مصطفی داداش ابراهیم را ول کرد و به دنبال  اسماعیل که حالا دیگر دلم نمی خواست داداش اسماعیل صدایش کنم ، از خانه زد بیرون. داداش ابرهیم را نگاه می کردم که تازه متوجه من شد . انگار فقط زورش به من می رسید که داد زد:«مگه تو درس و مشق نداری که با عقرب بازی میکنی...؟! میخوای مثه اون داداشت بدبخت بشی...؟!»

یک تکه کاه برداشتم و زدم توی سر هر دو تایشان. از هم جدا شدند و هر یک به سوراخ خودش خرید.

تازه تکاندن شلوار خاکی ام تمام شده بود که توی ایوان چیزی دیدم که باورم نمی شد. بابا داشت گریه می کرد. ولی صدایش در نمی آمد. کف خاکی حیاط را نگاه کردم. از عقرب ها هم خبری نبود.

□□□

هوا سرد شده بود و ما بابا را خوابانده بودیم توی اتاق روبروی تلویزیون.چهره داداش ابراهیم خیلی بد بود، سیاه سیاه. می شد فهمید که توی دلش اسماعیل را نفرین می کند. چهره داداش مصطفی ناراحت بود. ولی حرف نمی زد، حتی توی دلش. تا به آن روز هیچ کداممان توی تلویزیون نرفته بودیم. البته به جز آن یک باری که داداش ابراهیم رفته بود ورزشگاه و تلویزیون مسابقه فوتبال را نشان داد. داداش ابراهیم هی می گفت «این منم ... این منم ...» و ما هر چه چشم تیز می کردیم چیزی نمی دیدیم. قیافه اسماعیل خیلی لاغر و مظلوم بود. طوریکه دلم می خواست باز هم داداش اسماعیل صدایش کنم. از ما می خواست تا برای برگشتنش  کمک کنیم. بابا را نگاه کردم. گریه می کرد ولی باز هم صدایش در نمی آمد.

□□□

هوا سرد بود و از عقرب ها هیچ خبری نداشتم.

امضاء : ناقه صالح

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۸۲ ، ۲۲:۲۹
علی اصغر جوشقان نژاد

سلام.
یک وقت توهم برتان ندارد که ما ول کرده‌ایم و رفته‌ایم‌ها. نه! ما حالا حالاها کار داریم. به قول شاعر گفتنی «هنوز حرف زیاد است و مرد حرف بسیار». هر چه باشد یا نباشد ما فعلا قصد نداریم اینجا را تعطیل کنیم، اگر هم می‌بینید کم‌تر وقت می‌کنیم بیاییم به حکمتی داره که شاید خودمون هم ازش بی‌خبریم. اما از دل خودم این میاد که حیف نیست ماه به این خوبی رو پای اینترنت حروم کنم؟
بگذریم. حالا که احساس وظیفه! کردیم و اومدیم لااقل یک هدیه ناچیز:
از کتاب «دست دعا، چشم امید» دریافتی از مناجات خمسه عشر، سید مهدی شجاعی:
خدای من!
اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطر خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی‌کردم چرا که می‌دانم ظرف وجود من شایسته من است، نه بایسته تو.
و کاسه دل من به اندازه ظرفیت خویش از بحر تو آب ذکر بر می‌دارد، نه به وسعت بی‌کرانگی تو.
و کجا پای ناتوان مرا قدرت نیل به شناختگاه مقام مقدس توست؟
خدایا!
همین که به اذن تو بر ذهن این ناپاک، یاد پاکی مطلق می‌گذرد مرا بزرگترین نعمت توست و همین که این آلوده را نام منزه تو بر زبان می‌رود مرا عظیم‌ترین لطف توست.
خدایا!
تو منزه‌تر از آنی که بر زبان ما به تنزیه بگذری.
و تسبیح تو برتر از آن است که تا اوج دلهای ما تنزل کند.
و تسبیح تو مقدس‌تر از آن که خود را به بالهای قلب ما بیالاید.

امضاء : ثاقب
التماس دعا

***************************************

بعد التحریر

***************************************

دو بال زخمی

 

منتظر ماندم من آن شب پشت در

تا بیایی اخم من را وا کنی

باز هم مانند هر شب سفره را

تو پر از نان و پر از خرما کنی

 

منتظر ماندم بیایی پیش من

تا که بنشینم کنارت شادمان

مثل بابایم بخندانی مرا

تا بخندد ماه هم در آسمان

 

منتظر ماندم، نیامد آن شب از

پشت در، دیگر صدای پای تو

در میان کوچه تاریک ما

آه! خالی بود آن شب جای تو

 

پیش چشمم آسمان تاریک شد

ناگهان رفتی تو از پهلوی ما

پر کشیدی با دو بال زخمی ات

مثل کفترهای روی نخلها

 

قلب من مانند بال تو شکست

باز من همسایه با غمها شدم

مثل بابا مهربان بودی، ولی

یا علی! رفتی و من تنها شدم

یتیمان علی

شعر بالا از خانم شعبان نژاد است.

اینجا در تنهایی دلم می گیرد وقتی بچه ها نیستند. فکر کن شب قدر هم باشد. شب ضربت هم باشد. اقتربت الساعه و انشق القمر...

مگر یتیم شدن شاخ و دم دارد؟ مگر خبر می کند؟

التماس دعای فراوان

یاعلیش

امضاء: سیدصالح

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۸۲ ، ۱۴:۲۲
علی اصغر جوشقان نژاد

گفتم:«تو چقدر خوشگلی...؟!» آخه موها و چشماش سبز رنگ بودن و از قیافش که دیگه نگم.کمی عقب رفت و خودش رو جمع و جور کرد.گفت:«خیلی مهم نیس.گم شدم. کمکم می کنی راه خونه رو پیدا کنم؟» هرچند که بچه بچه بود ، مثلا از اون سه چهار ساله هاش، ولی مثه بزرگ بزرگا حرف می زد . بغلش کردم و راهی شدیم. وسط راه کلانتری یه بار دیگه گفتم: «تو چقدر خوشگلی...؟!» باز خودشو جمع و جور کرد. ولی این بار دیگه بغل من بود و همچینی که بگی نتونست کاری بکنه. فقط دوباره گفت: «مهم نیس.»

کلانتری دو تا در داشت. یکی جلو و یکی هم اون پشت که نگهبان نداشت و اتفاقا مستقیم می رفت به سمت دفتر رئیس. همین که وارد زیر زمین شلوغ و درهم ریخته کلانتری شدیم، شهید آوینی نگاش به سمت ما چرخید و تا اینکه حسابی نزدیک بشیم، خوب وراندازمون کرد. رئیس توی یه کاغذ تند و تند می نوشت. حاجی گفت: «اومدم اینجا تا بگم دنبالتون بگردن.» گفتم: «توی خیابون دیدمش.» حاجی آوینی گفت: «یکی از شخصیتای خودمه. کارش همینه که از خونه بزنه بیرون و بگه گم شدم تا یکی پیداش کنه.»

امضاء : ناقه صالح

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۸۲ ، ۱۹:۰۷
علی اصغر جوشقان نژاد