پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

دغدغه اصلی پرهنگ، فرهنگ است. اما به سیاست، اقتصاد، جامعه و... هم سرک می‌کشد.
پرهنگ بیشتر از نوشته‌های خودم پر شده است، هر چند از نوشته‌های دیگران نیز خالی نیست.
ارادتمند؛ علی اصغر جوشقان‌نژاد

تاريخ پرهنگ
آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۴، ۰۱:۴۷ - علیرضا
    عالی..
عضوی از راز دل

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۸۳ ثبت شده است

1.

به نجف که آمد می گفتند: «این سید چه می خواهد؟ می خواهد حوزه علمیه هزار ساله نجف را از هم بپاشد. یک عده ای از طلبه های بی سواد دور و بر بعضی از آقایان جمع شده اند.»

 

2.

نجف رسم بود که علما و مراجع معمولا هفته ای یک بار برای زیارت به حرم می رفتند. اما سید از وقتی به نجف آمده بود هر شب به حرم می رفت. جلو ضریح می ایستاد. یک دستش را به ضریح می گرفت و زیارت امین الله یا زیارت جامعه کبیره را از روی مفاتیح می خواند. می گفتند سید این کارها را برای این که بقیه ببینند می کند و با سر تکان دادن و چشم و ابرو انداختن به زائران می فهماندند که دارد ریا می کند. سر راهش می ایستادند تا بیاید و برای بی اعتنایی پشتشان را به او می کردند.

 

3.

سر این دعوا می کردند که انگلیسی است یا آمریکایی؟ عده ای معتقد بودند انگلیسی است. برخی هم اصرار داشتند که آمریکایی است.

 

4.

او را تارک الصلوه می دانستند و می گفتند روزه نمی گیرد. اما زردچوبه به صورتش می مالد که بگوید روزه می گیرم.

 

5.

می گفتند عمامه ایشان کوچک است و در حد مرجعیت نیست. وقتی این خبرها به او می رسید می گفت: «بگویید من هنوز مشرک نشده ام.»

 

6.

با شروع بحث ولایت فقیه عده ای به درس نیامدند. می گفتند حکومت در شان فقیه نیست. عده ای به منزلش می رفتند. کتاب حکومت اسلامی را به بهانه فرستادن به ایران می گرفتند. اما مخفیانه همه را در شط فرات یا چاه ها می ریختند.

 

7.

وقتی هم که در مدرسه، مصطفی از کوزه ای آب خورده بود رفتند کوزه را شکستند که پدرش فلسفه درس می دهد و نجس است.

 

8.

بعد از 15 خرداد که علما سکوت کردند، گفت: «وقتی می بینم کیان اسلام در خطر است، بگذار حوزه فدای اسلام شود. ما حوزه را برای تبلیغ اسلام می خواهیم. وقتی خود اسلام در خطر است وجود و عدم حوزه چه اثری دارد؟»

 

9.

چشمهایی که ندیده ترسیده بودند، در نجف به او گفته بودند: «آخر این خونهایی را که ریخته می شود باید پاسخ داد.» در جواب گفته بود: «هر چه حضرت امیر جواب بدهد من هم همان جواب را خواهم داد.»

 

10.

در جواب مقامات عراقی که خواسته بودند حرف سیاسی نزند گفت: «من از آن روحانیونی نیستم که به خاطر علاقه به زیارت دست از مبارزه بکشم.»

 

11.

سید وقتی نجف را ترک می کرد به احمد گفت: «من در اینجا با حرم مطهر مأنوس بودم. اما خدا می داند در این مدت از دست اهل اینجا چه کشیدم.»

 

 

 


تحشیه:

 

نتوانستم تا چهاردهم خرداد صبر کنم.

خلاصه ای بود از سوره دوم کار علی نورآبادی

یاحسین

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۸۳ ، ۱۵:۲۸
علی اصغر جوشقان نژاد

 

(این متن عینا نقل قولی است از طولانی، وبلاگ حامد عزیز)

 

مثالی می زنند برای تقاوت فرهنگ ها در شرق و غرب در درس ارتباطات که جالب است: وقتی یک شرقی و به خصوص خاورمیانه ای با یک غربی برای یک مکالمه فیس تو فیس برخورد می کند رفته رفته غربی به عقب می رود و شرقی جلو. چرا که در چنین مکالماتی مردم عشق و عرفان عادت به فاصله در حد یک ذرع دارند و آدم های آن سوی کره خاکی معمولشان دو برابر این فاصله است. این است که در طی مکالمه هر دو نفر می کوشند فاصله خود را بنا به عادت خویش تنظیم کنند و این می شود که شما در نمایشگاه های خارجی در غرفه ها به وفور این وضعیت را مشاهده می کنید.

جریانی پیش آمده بین برو بچز که در روابط دوستانه خویش در تنظیم این فاصله دچار مشکل اساسی شده اند. بد وضعی است که ببینی یکی دائم دارد عقب می رود و دیگری با سرعتی بیشتر به او نزدیک می شود. مواظب باشید و باشیم به فاصله ها همان طور که مخاطبمان انتظار دارد احترام بگذارید و بگذاریم. جز در مواردی که بسیار ضروری است آدم های تنها را نیازارید. آن ها به فاصله عادت دارند. آن را لازم دارند و به آن محتاجند.

 

فضولی از: حاج حسین داوودی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۸۳ ، ۰۰:۲۳
علی اصغر جوشقان نژاد

معلم کلاس دوم ابتدایی‌ام آقای لطیفی بود. آقای لطیفی جانباز جنگ تحمیلی بود. توی کمرش یک ترکش بود که به خاطر آن نمی‌توانست کمرش را خم کند. مثلا اگر گچ روی زمین می‌افتاد، می‌نشست و بر می‌داشت. همیشه زنگ اول که می‌آمد سر کلاس، گوشه تخته سمت راست می‌نوشت: «به نام ایزد منان» و زیر آن یک حدیث با ترجمه می‌نوشت. سمت چپ هم روز و تاریخ را می‌نوشت. این نوشته‌ها روی تخته می‌ماند تا زنگ آخر که خودش همه را پاک می‌کرد و می‌رفت. یک روز من قبل از اینکه آقای لطیفی بیاید، صندلی زیر پایم گذاشتم و مثل آقای لطیفی شروع کردم به نوشتن. حدیثش را هم از یکی از کتابهای بابایم پیدا کرده بودم: «و لا تنابزوا بالالقاب؛ همدیگر را با لقب‌های زشت صدا نکنید.» وقتی آقای لطیفی آمد نگاهی کرد و پرسید که چه کسی نوشته است؟ من هم با افتخار دستم را بالا بردم. آقای لطیفی تشویقم کرد و از من و بقیه بچه‌ها خواست تا هر روز کسی حدیث خوبی پیدا کرد بیاورد. به برکت همان کتاب بابا، تا مدتها حدیث پای تخته برای من بود.


یک بیت شعر شنیده بودم که: «ای معلم مهر تو هرگز نرود از دل من ؛؛؛ تا که شود روزی در زیر خاک منزل من» سعی کردم ادامه‌اش بدهم. ده دوازده بیتی شد که فقط قافیه‌هایش درست بود اما امان از وزنهایش. به آقای لطیفی نشان دادم. خواند. بعد از دستم گرفت و برد. به همه نشان می‌داد. خیلی خوشش آمده بود.


روز معلم که شد یک شاخه گل یاس زرد از باغچه خانه عمو محمودم چیدم و برایش بردم. خیلی خوش‌بو بود.


خانه آقای لطیفی گوشه مدرسه بود. جایی که معمولا خانه مستخدم‌هاست. پیک نوروز آن سال را که دادند فقط من نمره کامل گرفتم: ۶۰ نمره برای سوال‌ها و ۴۰ نمره برای نقاشی و رنگ‌آمیزی. آقای لطیفی به عنوان جایزه من را سه شب به خانه خودشان برد. چهارشنبه بعد از مدرسه من را با موتور آورد خانه‌مان و اجازه‌ام را از مادرم گرفت. شنبه هم بعد از مدرسه دوباره با موتور آورد خانه خودمان گذاشتم. این چند روز با پسرهایش خیلی بازی کردیم. ما را چند بار برد پارک. برایمان بستنی خرید. شبها برایمان خاطرات زمان انقلاب و جنگ خودش را تعریف کرد. از چاقوی بختیارکش می‌گفت، از روز آمدن امام می‌گفت، از رفتنش به جبهه می‌گفت تا ما خوابمان می‌برد.


من آقای لطیفی را خیلی دوست داشتم. کلاس چهارم که بودم آقای لطیفی به خاطر کمردرد، دیگر نمی‌توانست درس بدهد. شده بود دفتردار مدرسه. یک بار آمد طبقه بالا سر کلاس ما و اجازه‌ام را از معلم آن سالمان (آقای مصاحبی) گرفت. با هم رفتیم دفتر مدرسه. آنجا یک کادو گذاشت جلوی من و گفت به خاطر کارهای غیر درسی و فوق برنامه زیادی که داشته‌ام مدیر برایم جایزه خریده. اما به خاطر اینکه بقیه بچه‌ها دلشان نخواهد آن را توی دفتر به من دادند. یک رادیوی ۲ موج زرد رنگ شهاب. هنوز هم دارمش.


جوادی قدیمی‌ترین دوست من است. از کودکستان با هم توی یک مدرسه بودیم. یکی دو سالی هم که از هم جدا شدیم تماسمان قطع نشد. کنکور که دادیم او تهران قبول شد و من یزد. دوستی قدیمی ریشه‌داری که هیچ وقت از حد نگذشت.

دبیرستان که بودیم و بعد هم که آمدیم دانشگاه با هم می‌رفتیم به معلم‌های مشترکمان سر می‌زدیم. آقای لطیفی فقط معلم من بود. اما چند باری با هم سعی کردیم بفهمیم کجا درس می‌دهد تا برویم و ببینیمش. اما فایده‌ای نداشت.


اواخر سال گذشته شنیدم که آقای لطیفی فوت کرده. حتی هنوز هم نتوانسته‌ام خاکش را پیدا کنم. امروز روز معلم است... جایش خالی.... روحش شاد.

یاحق

امضاء: سید علی ثاقب

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۸۳ ، ۱۳:۱۲
علی اصغر جوشقان نژاد

سلام.

شاید کمی دیر باشد اما خوب بهتر از هیچ است... به بزرگواری خودتان ببخشید.


در کتاب سنن النبی نوشته علامه طباطبایی بخش ملحقات آداب معاشرت در مورد رفتار حضرت رسول آمده است:

با فقرا می‌نشست و با ‌آنان هم‌سفره می‌شد و با دست خود به آنان غذا می‌داد، و به کسانی که در اخلاق با فضیلت بودند احترام می‌گذاشت و با اشخاص آبرومند الفت می‌گرفت و به آنان نیکی می‌کرد. و خویشاوندان خود را در عین اینکه بر دیگران مقدم نمی‌داشت صله رحم می‌کرد.

به احدی از مردم جفا نمی‌کرد. پوزش عذر خواهان را می‌پذیرفت. در غیر اوقاتی که قرآن بر او نازل می‌شد، و یا موعظه می‌کرد، از مردم تبسمش بیشتر بود و گاهی که خنده می‌کرد بدون قهقه بود...


ثوابش برای خود علامه

یا حق

امضاء: سید علی ثاقب

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۸۳ ، ۱۱:۰۲
علی اصغر جوشقان نژاد