پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

دغدغه اصلی پرهنگ، فرهنگ است. اما به سیاست، اقتصاد، جامعه و... هم سرک می‌کشد.
پرهنگ بیشتر از نوشته‌های خودم پر شده است، هر چند از نوشته‌های دیگران نیز خالی نیست.
ارادتمند؛ علی اصغر جوشقان‌نژاد

تاريخ پرهنگ
آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۴، ۰۱:۴۷ - علیرضا
    عالی..
عضوی از راز دل

۲ مطلب در مرداد ۱۳۸۳ ثبت شده است

 

به نام خدا

حکما به نام خدا که شروع می کنم باید بچه خوبی باشم نه؟ وقتی می نویسم به نام خدا دیگر نمی‌توانم شیطانی کنم، دری وری بنویسم یا... یا مثلا از شیفت شب بگویم. قرارمان این بود که اجتماعی بنویسیم. از دور و بر و اطراف و دردهای آدم های پیرامون، تا بلکه در تاریخ ثبت شویم. برویم لای کتابهای قطور تاریخ تمدن! اما حواسمان نیست محیطی که ما در آن زندگی می کنیم،‌ رفت ‌و آمد داریم، جلسه می گذاریم، یک محیط ایزوله است. کاملا استثنایی است و جدای از تمام واقعیت های اطراف است. چه وقتی وقت می کنیم با جامعه باشیم که باید از دردهایشان هم بگوییم؟ صبح تا شب فکر و ذکرمان شده کار خودمان: پرداختن به روزمرگی های زندگی دانشجویی در دل کویر مرکزی ایران! کجا فکر مردم زمانه به ذهنمان خطور می کند که باید دردشان را هم بدانیم و بفهمیم و بنالیم؟!

با خودم گفتم بگردم آدم های واقعی خاطراتم را پیدا کنم. بلکه حرف آنها گره از کار امروزمان باز کند.

 

... حالا به یاد می آورم که آخرین آدم های واقعی ای که دیدم بچه های رول تست سایپا بودند در شیفت شب:

 

امروز روز مادر بود و امشب هم چیز با هم جمع است. بچه ها خسته شده اند از چایی شهرداری. (پاورقی: چای شهرداری اصطلاحا به محتوای فلاکسهایی گفته می شود که گارگران خدماتی در اوقات استراحت برای هر واحد می آورند و آب ولرم و رنگ و بوی خاص آن زبانزد خاص و عام است!)

می گفتم؛ بچه ها خسته شده اند از چای شهرداری. مهدی یک کتری گونی پیچ شدۀ بزرگ آب جوش از رستوران آورده، گذاشته روی میز، جلوی من. حالا رفته دنبال چای خشک. هنوز مهدی برنگشته که سر و گوش بچه ها می جنبد و سرکی به داخل کتری می کشند:

-« این که آبه، پس کو چاییش؟»

-« اوه اوه اوه ... چقدر داغه... مهدی این رو از کجا آورده؟»

در همین حال و احوال یکی از بچه های تولیدی که چند روزی است در واحد ما مشغول کار شده نزدیک می شود. صورت تکیده و چشمانی گود رفته دارد. با دندانهایی زرد و فاصله دار. پیراهن کار تابستانی آستین کوتاه آبی با شلواری که اگر تا چند وقت دیگر آن را نشوید رنگش کاملا از سبز به سیاه بر می گردد. کیسه روزنامه پیچ شده ای در دست دارد. نزدیک کتری می آید و کیسه را روی میز می گذارد. در آن را باز می کند و دستش را داخل آن فرو می برد. حدسم درست بود. چای است. دو مشت پر می کند و در کتری می ریزد. بعد نگاهی به پاکت می اندازد و آن را تکان تکان می دهد. چیز زیادی ته کیسه نمانده است. پوزخندی می زند و باقی مانده ته آن را در کتری خالی می کند:

-« مسخره کردیم خودمون رو ها..!»

داوود که تازه از رول برگشته نگاهی به کتری می اندازد و به او می گوید:

-« دمت گرم! خدا یک در این دنیا صد در او ندنیا عوضت بده»

مرد نگاه غریبی می اندازد و اشاره ای به کیسه خالی می کند و می گوید:

-« همه اش رو ریختم. فقط می خورید فاتحه بفرستید برا مادرم...»

و این جمله آخر را آن قدر متواضعانه می گوید که جگرم می سوزد و چشمانم تر می شود.

کارگر خدماتی هم به جمع ما می پیوندد. پسر کوتاه قد شمالی که او هم یکی دو روز است این قسمت را نظافت می کتد. سیگاری تعارف مرد می کند و یکی هم خودش بر می دارد. فندک را بالا می گیرد و هر دو را آتش می زند.

جلوی من، بی تکلف، بی تعارف و راحت حرف می زنند و این خیلی برایم مغتنم است. صحبت از کارشان می شود. مرد می گوید:

-« زنمون دیشب می گفت: روز زنه، تو شب توی کارخونه ای؟ گفتیم چه کنیم؟ ما نریم چه جوری باید شیکم شما رو سیر کنیم؟ این جوری توقع داره از آدم. بعد از اون ور می خواد یه کار بکنه، غذا که باید درست کنه ادویه کم می ریزه، می گه: بخور که همین هم از سرت زیاده با اون بچه ات!»

-« بچه هم داری؟»

-« پسره، 18 ماهشه »

خدماتی دود سیگار را حلقه می کند و به هوا می فرستد:

-« خوش به حال خودم که زن ندارم...»

خسرو سر می رسد. در کتری را که بر می دارد بخار آب و بوی چای می زند بالا:

-« آب زیپو اِ ؟»

و همین طور که به طرف کمدش می رود ادامه می دهد:

-« توی زندان هم همین جوری چایی می آوردند. یه کتری که دورش گونی بسته بودند... بعد یه مشت چایی می ریختند توش»

در کمد را باز می کند و لیوان را بیرون می آورد. به من که با تعجب نگاهش می کنم لبخند می زند:

-« من سه روز زندون بودم، زندون قصر...! »

می خندم. علی رغم لحن ساده و قیافه‌ی شوخ طبعش آن قدر جدی حرف می زند که شک نمی کنم:

-« شما اون تو چیکار می کردی؟!»

یک جمله در جواب می گوید: کوتاه، کافی، تأثیرگزار:

-« زنم مهرش رو گذاشته بود اجرا.»

کتری را خم می کند. چایی را توی لیوان می ریزد. نگاهی به رنگ چایی می اندازد و می گوید:

-« غلط کردیم زن گرفته بودیم؟»

قند را بالا می اندازد و چایی را فوت می کند:

-« آره جوون! حاجی ات زندون رفته است. هوا خودتو داشته باش!»

خندۀ تلخی می کند و چای را سر می کشد.

***

گفتم که امروز روز مادر بود و امشب همه چیز با هم جمع است. ساعت یک و نیم شب که از کارخانه بیرون می زنم دنبال چیزی می گردم که هدیه‌ی روز مادر بخرم. صبح خواب بودم و از ظهر هم که در کارخانه ام. این چند روز همه اش همین طور است و وقت بیرون رفتن و خرید کردن نداشته ام. دستفروش ها همه چیز دارند: انواع و اقسام پیچ و پیچ گوشتی و آچار تا مرغ و گوشت کوپنی و میوه و سی دی و غیره. تصمیم سختی است. صد تومان می دهم و یک موز بزرگ می خرم جای هدیه‌ی روز مادر. یواشکی که کسی نبیند موز را داخل کیفم می گذارم و سوار سرویس می شوم. امروز روز مادر بود.

 

یاعلیش

امضا: سیدصالح

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۸۳ ، ۲۰:۱۷
علی اصغر جوشقان نژاد

قبل التحریر:

کمی صبر کردم و دیر آمدم بلکه بعضی چیزها فروکش کند... کسی منتظر «دوی او» نباشد. تا سوء تفاهم بیشتر از این کار دستمان نداده تمامش می‌کنیم... البته ان‌شاء‌الله


 

شاه چلچراغ

 

می‌تونستم فرار کنم اما بی‌انصافی بود. از ماشین پیاده شدم و به جلوی ماشین رفتم. منتظر بودم ببینم طرف حسابم چه جور آدمی‌یه. ممکن بود یه آدم سبیل کلفت و عصبانی باشه که جای زخم چند تا دعوا روی صورتش مونده باشه و تا چند لحظه دیگه یقه من رو بگیره و روی کاپوت ماشینم بیندازه. داد و هوار کنه و فحش بده و همش بگه بیچارت می‌کنم، بدبختت می‌کنم و از این حرفها. اما اگه چنین آدمی بود، الان هم باید صدای فحش و بد و بیراهش می‌اومد ولی آقای طرف حساب هنوز داخل ماشینش نشسته بود. با خودم گفتم یا آدم خوبیه یا اینکه دنبال زنجیرش می‌گرده تا بیاد پایین و حسابی حقم رو کف دستم بذاره.

در ماشین رو باز کرد و از ماشین پیاده شد. اول نیم رخش رو به من بود. وقتی نگاهم به کت و شلوار مرتب و موهای شونه کرده‌اش افتاد خیالم راحت شد. تا همین جا می‌شد فهمید که نمی‌خواد داد و بیداد کنه. چرا که نه زنجیر توی دستش بود و نه جای زخمی از نیم رخش پیدا. اما وقتی روبروم قرار گرفت دلم هری ریخت پایین.

صورتش زخم شده بود و خجالت می‌کشید سر کلاس بیاد. آقای لطیفی رفت و ده دقیقه بعد اومد. جوادی هم با همون صورت چسب کاری شده پشت سرش راه افتاد و مثل همیشه روی نیمکت، کنار من نشست. گفتم چی شد؟ گفت «آقا رضا چقدر مهربونه.» خنده ام گرفت. گفتم «تو دوباره گفتی آقا رضا؟ زشته. خدا نکرده معلممونه.» بعد هر دو تایی خندیدیم.

آخر ساعت همه بچه ها جلوی تخته سیاه جمع شدند. آقای لطیفی بین من و جوادی وایستاد. خان زاده با خط خوبی که داشت پای تخته سیاه نوشت «عید غدیر مبارک. سوم ب. کلاس آقای لطیفی» آقای لطیفی رفت و اسم خودش رو پاک کرد. جاش نوشت جلسه قرآن.

موقع گرفتن عکس، جوادی دستش رو یه جوری گرفت که چسب‌های صورتش پیدا نبود. یعنی اصلا صورتش پیدا نبود. عکس که گرفته شد بچه‌ها ریختند سر شیرینی‌های آقای لطیفی.

اینقدر شلوغ شده بود که گفتم حتما یکی کشته شده. اما ماشین‌ها همچین هم چیزی نشده بودند. یعنی خراب شده بودند اما نه اونقدرها که اینهمه شلوغ بشه. چشم دووندم. رفته بود و با پا خورده شیشه‌ها رو از وسط خیابون جمع می‌کرد و سعی می‌کرد یه جوری جمعیت رو پخش کنه که ترافیک نشه. رفتم جلو و با لکنت سلامی کردم. گفت: «سلام. چه عجب به خودتون اومدید.» خنده ای کرد و ادامه داد: «عاشقی یا فارغ؟ حالا تصادف کردنت هیچی، چند دقیقه است همینطوری وایستادی و نیگا نیگا می‌کنی؟ .... عیب نداره برو بالا ماشینت رو از سر راه بردار. من هم عجله دارم باید برم. ماشین هم برای خودم نبود. باید تحویلش بدم...» نفهمیدم آخرش چی گفتم. به گمونم گفتم «آقا رضا حالتون چه طوره» شاید هم گفتم «آقای لطیفی شما کجا؟ اینجا کجا؟»

آقای لطیفی جواب داد اگه یاد نگیرید که من ضرر نکردم خودتون ضرر کردید. هم نتونستید نماز خوندن یاد بگیرید که این خیلی بده هم اینکه جایزه نمی‌گیرید که از این هم نمی‌تونید چشم بپوشید. تازه اینجوری حداقل هفته ای یک روز هم شاهچراغ می‌رید که هم ثواب داره و هم اینکه از در و دیوار تکراری مدرسه راحت می‌شید. اونقدر بحث ادامه پیدا کرد که بچه‌ها مشتاق اون جلسات شدند. خود جلسات هم واقعا شیرین بود. اصلا همین که از مدرسه بیرون می‌رفتیم خودش اونقدر کار رو جالب می‌کرد که کسی از گیر اون کلاس فرار نکنه.

آقای لطیفی در حالی که می‌خندید گفت: «خوب چرا فرار نکردی؟»

گفتم: «فعلا که خیلی خوب شد. حداقل شما رو پیدا کردم» بعد چایی رو جلوی آقای لطیفی زمین گذاشتم. گفتم: «یادش به خیر اون سالی که توی شاهچراغ بهمون نماز خوندن یاد دادید. هیچوقت یادم نمی‌ره» بعد فکری کردم و ادامه دادم: «اون سه سالی که با شما کلاس داشتیم اونقدر با شما صمیمی‌شده بودیم که سال آخر به شما می‌گفتیم آقا رضا. خجالت می‌کشیدیم که به خودتون بگیم اما بین بچه‌ها خیلی‌ها بودند که شما رو به این اسم یاد می‌کردند.»

قرار شد جوادی رو هم خبر کنم. اما قبل از خداحافظی آدرس و شماره تلفن آقای لطیفی رو گرفتم و قرارمون رو گذاشتیم برای روزی که ماشین‌ها آماده می‌شد، توی خود شاهچراغ، زیر همون چلچراغ جلسه قرآن، ساعت 9.

گفتم: «آقا رضا رو یادته؟» اولش یک کمی مکث کرد. اما زود یادش اومد. می‌خواست بره تهران برای دانشگاه اما عقب انداخت تا سه‌شنبه رو اونجا باشه. بعد گفت: «چه جالب باز هم سه‌شنبه باهاش توی شاهچراغیم.»

ساعت هنوز 9 نشده بود که رسیدم. جوادی قبل از من آمده بود. خود جوادی رو هم یک ماهی می‌شد ندیده بودم.

نگاه که می‌کردی

 شروع کردیم به صحبت. همه اش خاطره‌های آقا رضا رو مرور می‌کردیم. از عیدی‌ها و شیرینی‌های عیدش بگیر که به خاطرش سر و دست می‌شکستیم حتی اگه از یه دونه عکس یا چند تا شکلات هم بیشتر نشه، تا صحبت‌هاش که روزهای عید انگار می‌کردی که قشنگ‌تر می‌شد. اونقدر با هم صحبت کردیم که فراموش‌مان شد که یک ساعت گذشته و آقا رضا هنوز نیومده. زنگ زدیم خونه آقا رضا.

آقا رضا آماده بود. یعنی خیالش راحت بود. نه از تنهایی می‌ترسید نه از تاریکی نه از چیزهای دیگه، اصلا مشتاق بود. چون تنها که نبود هیچ، اونجا برای خودش پادشاهی هم می‌کرد. توی یه قصر چراغونی که هر روز هم کلی به چراغ‌هاش اضافه می‌شد. جنازه‌اش روی دست مردم می‌دوید. انگار می‌کردی که جنازه، مردم رو دنبال خودش می‌کشونه. از شاهچراغ که نمازش رو خوندیم همین‌جور بود. همه مثل یه عزیزکرده دوستش داشتن. مثل یه شاه عزیز. مثل یه شاه چلچراغ.

 

امضاء: سید علی ثاقب

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۸۳ ، ۰۲:۰۹
علی اصغر جوشقان نژاد