پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

دغدغه اصلی پرهنگ، فرهنگ است. اما به سیاست، اقتصاد، جامعه و... هم سرک می‌کشد.
پرهنگ بیشتر از نوشته‌های خودم پر شده است، هر چند از نوشته‌های دیگران نیز خالی نیست.
ارادتمند؛ علی اصغر جوشقان‌نژاد

تاريخ پرهنگ
آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۴، ۰۱:۴۷ - علیرضا
    عالی..
عضوی از راز دل

۱ مطلب در مهر ۱۳۸۳ ثبت شده است

 

 

از شنبه 17 مرداد 83 تا امروز که شنبه 11 مهر 83 باشد اینجا را فقط من نوشته ام. یعنی فقط نوشته های من این جا ثبت شده است. کلهم نظرات دیگران هم از پنج شش تا زیاده نیست؛ که همان هم از جنس چاق سلامتی های متداول وبلاگی است تا این که واقعا نظری چیزی باشد.

دی ماه 81 تا مهر ماه 83 کمتر از سه ماه به دو سالگی این صفحه مانده و اقل فایده ای که این صفحه داشته است (هر چه که نبوده) این است که آدم فهم می کند که دو سال چه زمان زیادی است.

شهریورش (شهریور 81 را می گویم) تازه به گوشم خورد: وبلاگ ، و حتی زمان زیادی نبود که دیده بودم : اینترنت را. همان موقع برادر بزرگ ترم مرحوم مغفور خلد آشیان جنت مکان سلمان عبداللهی از اولین وبلاگ نویس هایی بود که به خاطر مهارتش در ابزار وب، کارش خوب گرفته بود. راه و رسم وبلاگ داری را از او آموختیم. هر چند که حالا هم می بایست کم کم راه و رسم وبلاگ بستن را پیش او مشق کنیم...

وقتی دو سال پیش آن آقای چاق سر میز ناهارخوری دانشگاه -به خیال خودش- حرف های از جنس دیگر می زد آن قدر در همان مکان مقدس مغز درازگوش نوش جان کرده بودم که حنجره ام را شب ها و روزها برای هر چه بیشتر بهتر تر شدن تر بودن تر شدن گشتن تر کردن بودن خودم و دیگران پاره کنم.

هر چند که در اوایل، بچه های پلاک پنج میزبان زردآلو یازده بودند، اما در دوران طلایی و اوج این حرکت، دو سه باری جاهای دیگر هم جمعمان دور هم جمع شد. (نظیر اتاق در پنجره ای، آسفالت علوم انسانی و پایگاه آوینی شهید فرهنگی) اما باز تلویحا کانون جلسات به جای اولش برگشت. از این اتفاق حرف های زیادی را می شد بیرون کشید: یکی این که شاید آن که مغناطیس نامرئی علاقه و عطش شدید من، جلسات را به دنبال خودش می کشید. یکی این که شاید امکانات نبود. یکی این که شاید بقیه به مرور بی علاقه شدند. یکی این که شاید طرح از اساس اشتباه بود. یکی این که شاید در جذب نیروهای جدید بد عمل کردیم. یکی این که شاید دیگر جلسات به درد نمی خورد. یکی این که شاید دوره حاج کاظم ها سر آمده؟ یکی این که شاید آدم ها عوض شدند. یکی این که شاید چرا وقتی من قرار نمی گذاشتم کسی هم قرار نمی گذاشت؟ یکی این که شاید همه اش تقصیر من بود. یکی این که شاید... چه می دانم؟ یکی این که شاید خودم کردم که لعنت بر رحیم باد. (اگر رحیم به این یک درد هم نمی خورد که پس به چه دردی می خورد؟)

یکی این که پس حاج حسین تو چه غلطی می کنی؟ مرده شوی حدیت دلتنگی هایت را ببرند که نه به درد خودت می خورد نه هیچ کس دیگر.

یکی این که مرده شوی مرا ببرند که یک فامیل درست و حسابی توی دودمانمان پیدا نمی شود. یکی این که مرده شوی فامیل های مرا ببرند که هیچ کدام وقتی که لازم است، حاضر به یاری نیستند و مدام (در) به خودشان مشغولند.

یکی اینکه شاید همه اش تقصیر مرتضی بود. خوب که فکرش را می کنم اگر مرتضی خانه اش را به ما اجاره نداده بود و گاه و بی گاه با الهام به سراغ ما نمی آمد، اصلا نمی فهمیدم که چشم ، می دانی؟ فریبنده ترین عضو انسان است. همچون شانه _به قول آن عزیز_ که محترم ترین است...

چشمم دنبال شانه ای می گردد که بر روی آن بگریم.

سلمان هم رفت. حاجی تو را به جدم که لااقل تو بمان.

 

امروزه روز برای آن آقای چاق از آن روزه روزها، خاطره ی گنگ و محو و مبهمی باقی مانده است. کما این که شرط می بندم از امروزه روزهایش هم برایش فردا چیزی بیشتر از همان خاطره ی گنک و محو و مبهم باقی نمی ماند.

 

دلم می خواست هیتلر بودم. عمیقا دلم این را می خواست.

 

 

نه این که این جا را تعطیل کنم، نه، که اصلا به من نیست. ولی در صاد بیش تر می نویسم. آن جا لااقل آدم با خودش رودربایستی ندارد.

 

یاعلیش

امضاء: سیدصالح

 

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۸۳ ، ۰۰:۱۲
علی اصغر جوشقان نژاد