پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

دغدغه اصلی پرهنگ، فرهنگ است. اما به سیاست، اقتصاد، جامعه و... هم سرک می‌کشد.
پرهنگ بیشتر از نوشته‌های خودم پر شده است، هر چند از نوشته‌های دیگران نیز خالی نیست.
ارادتمند؛ علی اصغر جوشقان‌نژاد

تاريخ پرهنگ
آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۴، ۰۱:۴۷ - علیرضا
    عالی..
عضوی از راز دل

۲ مطلب در خرداد ۱۳۸۵ ثبت شده است

پیش از سخن:

۱- گشتم ولی دستورالعمل خودسازی امام را نیافتم. بنابراین به یاد امام، به همین لینک قناعت می‌کنم. (کلمه لینک را برای این آوردم که اگر بعضی دوستان متوجه تغییر رنگ نشدند، بتوانند از روی متن حدس بزنند اینجا به جای دیگری لینک شده است.)

۲- ولی ما ای وصی امام عشق؛ آنان که معنای ولایت را نمی‌دانند در کار ما سخت مانده‌اند.


از پنجره زمان:

 

همه آوار می شوند به سمت جلو. بلافاصله غرولندها شروع می شود. یکی می گوید «آقای راننده اگه شما از جونت سیر شدی ما می خواهیمش». نفر کناری من هم میله وسط اتوبوس را رها می کند و به سرعت یکی از صندلی ها را می گیرد و زیر لب بد و بیراه می گوید. وسط اتوبوس، مرد خوش پوشی، شلوارش را که به خاطر ترمز شدید به زمین کشیده شده، می تکاند.

نگاهم را به بیرون اتوبوس می گردانم. چیزی شبیه دلشوره به دلم افتاده. چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ ماشین ها به آهستگی از کنار هم رد می شوند. سرمای بیرون اتوبوس را با چشم هم می شود حس کرد. پیرزنی درب نیم باز یک پیکان قدیمی در حال حرکت را با عجله باز می کند و می بندد.

مرد خوش پوش شلوارش را تمیز کرده. این طرف تر دو جوان که کنار هم نشسته اند در مورد تاریخ معاصر صحبت می کنند. یکی شان انگار خیلی کتاب می خواند یا اینکه ادای کتاب خوان ها را در می آورد. بحثشان به زمان شاه مربوط است. این بحث ها برایم جالب هستند اما حیف که اطلاعاتم کم است. دلشوره انتظار یک اتفاق هم رهایم نمی کند.

صدای برخورد خفیفی از بیرون به گوش می رسد. موتوری از عقب به یک پراید خورده. به نظر نمی رسد خسارتی به هیچکدام وارد شده باشد. اما راننده پراید پیاده شده و داد و بیداد راه انداخته است. صدای بوق ماشین های پشت سرشان به صورت ممتد شنیده می شود. زن و بچه موتوری پائین آمده اند و موتوری شال گردنش را از دور سر باز می کند تا با خیال راحت به دعوایش برسد.

اتوبوس تکانی می خورد و چند قدم جلو می رود و باز می ایستد. دیوار کناری ساختمان آن طرف خیابان که عکس شهید همت روی آن کشیده شده پیدا می شود.

بحث آن دو جوان نشسته به جنگ رسیده است. یکی شان می گوید جنگ به خاطر آوارگی هایی که آورد باید تمام می شد. دیگری نگاهی می کند و آهی می کشد. بعد از تعجبش می گوید که چطور عده ای تا جنگ می شود از آوارگی آن فرار می کنند و عده ای به خاطر بقیه خودشان را آواره می کنند. می گوید «معمای ذهن من هنوز حل نشده است که چطور می شود عده ای داوطلب شوند برای خوابیدن روی مین و سیم خاردار!» و کلمه داوطلب را با تأکید خاصی بیان می کند.

نگاهم از پنجره اتوبوس به تابلوهای تبلیغاتی کنار اتوبان می افتد. دو نفر بالای یک داربست در حال نصب تبلیغ مبلمان روی یکی از تابلوها هستند.

ته دلم چیزی می جوشد. به خاطر طولانی بودن مسیر خیلی از آنهایی که نشسته اند، چرت می زنند. اتوبوس به ایستگاهی می رسد. آن که زمین خورده بود به همراه چند نفر دیگرپیاده می شوند و پیرمردی عصا به دست، بالا می آید. از ازدحام داخل اتوبوس کم شده است. پیرمرد، عصا زنان به میان اتوبوس می آید و دستش را به صندلی آن دو جوان می گیرد. جوان ها حرفشان را ادامه می دهند. یکی شان خاطره ای را که از زمان جنگ دارد تعریف می کند. می گوید «همسایه پدرم، پاسداری بود که زمستان ها هر وقت نفت کم می شد، نفت هایی که برای خودشان می گرفت، با ما نصف می کرد. می گفت شما بچه دارید، بیشتر ازما احتیاج دارید.» بین همین صحبت ها جوانی برمی خیزد و جایش را به پیرمرد می دهد. پیرمرد می گوید «خدا پدرت رو بیامرزه» و جایشان را با هم عوض می کنند. جوان دستش را به میله وسط اتوبوس می گیرد و به سمت من می چرخد. خشکم می زند. دلشوره ام چند برابر می شود. چند لحظه ای نگاهم همانگونه می ماند. چه شباهتی! نکند خودش باشد. اما او که...

جوان متوجه نگاه خیره خیره من می شود و جلو می آید. با شوخی می پرسد: «کمکتون کنم؟» اسم شما جعفر نیست؟ با حرکت سر جواب مثبت می دهد. می گویم «جعفر سجادی. سید جعفر سجادی» باز هم تأیید می کند. سرم را می چرخانم. پیرمرد دستهایش را روی عصا قلاب کرده و سرش را روی آنها گذاشته. می گویم خیلی شبیه رفیق من هستی. سید جعفر سجادی. اما آن خدا بیامرز... حرفم را قطع می کند و می گوید از کجا می دانید که من خودش نیستم؟ ذهنم به سختی کار می کند. به دو جوان نگاه می کنم و بعد می خندم و می گویم «20 سالی می شود که شهید شده» می گوید شاید پسرش باشم. گره های ذهنم یک دفعه باز می شوند. می گویم «حالا هستی یا نه؟» به آرامی سرش را پائین می آورد و تأیید می کند.

بیرون اتوبوس هوا سرد است. دو جوان بحث شان را قطع می کنند و از اتوبوس بیرون می روند.


در ادامه:

مشتاق نظر شما در مورد این نوشته هستیم. چه مفهومی و چه تخصصی داستان‌نویسی، فضا سازی یا ...


و اما بعد:

۱- از سید صالح عزیز، یار گران‌سنگ مهرآب مچکریم. گویا بیش از ما اینجا را جدی گرفته‌اند. باز هم مچکریم. و البته به خاطر «لبیک یا حسین» متشکریم.

۲-از همه دوستان به خاطر این‌که سرم شلوغ شده است معذرت می‌خواهم.

یا حق

سید علی ثاقب

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۸۵ ، ۱۵:۱۳
علی اصغر جوشقان نژاد

 

هدیه ای از یک دوست

 

 

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۸۵ ، ۰۸:۰۶
علی اصغر جوشقان نژاد